سررسید شخصی

OPEN TO THE PUBLIC

سررسید شخصی

OPEN TO THE PUBLIC

۱۲۳ مطلب توسط «حسام محرابیان» ثبت شده است

یتیمان همه با ظرف شیر آمده اند،

و روزی یتیمانت،
همه با زنجیر می ایند...

قدم کم بود و قدر ت ...،
قدر دادی و قد کشیده ام... .
از خدا همیشه قد بلندی میخواستم،

تا این که سر به هوا شدم!

شب های قدر را به فاطمه س تعبیر کرد!

بگذارید بهتر بگویم:

شب های قدر را به سیاهی کبودی صورت مادرمان تعبیر کرد ...

همان سیاهی که علی هم آن را در زنده بودن فاطمه س ندید.

و این آسمان بزرگ مرا یاد ... .

...پی نوشت:

و چند سال بعد علقمه٬

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون٬

آخر هنوز صورت مادر س کبود بود.

تازه فهمیدم٬ دستم خالی تر از این حرف هاست!

دست های خالی که نه و نه این قرآن بر نیزه٬یعنی بر دست ها ٬

بحق فاطمة س٬ بحق فاطمة س ... .

پی نوشت:

ما نداریم آبرو بانو٬

تو دعا کن که آبرو داری ...

دخترک٬ تو آرام باش... .

گریه کم کن!

پدرت تو را به من سپرده .

زندگی ام را نذر پدرت کردم و حالا حرمم را.

برادرم تو را قبل از بوسیدن گردنش به من امانت سپرد... .

تا حرم من هست نمیگذارم به حرمت آسیبی برسد.

پی نوشت:

جسارت های سلفی ها در سوریه امانم را بریده... .

کلنا عباسک یا زینب س.

حتی اگر آتشمان بزنید٬

بیشتر میشویم !

پی نوشت: به مناسبت سیر جدید مسلمان سوزی در میانمار.

گرما جلوی نفس کشیدنم را گرفته بود !

روزه نای مرا درآورده بود!

تازه فهمیدم خدا چقدر ما را دوست دارد!

طاقت جهنم رفتنمان را ندارد٬ همینجا تصویه میکند!

بی ربط:

حالا میفهمم چرا هر نفس در رمضان صواب ذکرش را دارد٬

در این گرما ٬حتی گاهی بعید ست  نفسی بیاید که بخواهد ذکر شود !

داخل ایستگاه مترو شده بود... .

صدای همهمه٬ تلفن ٬گریه و ... !

یکی بین هزاران انسان !

در همین فکرها بود که از مترو جا ماند.

تازه بعد از چهل سال فهمیده بود٬ چقدر کم است !

قلبم آرام نمیشد...
آنقدر که فقط صدایت را میخواست.

قرآن خواندم و آرام شد.